دیالوگ های ماندگار ....

1) همفری بوگارت: چشمات اذیتت میکنه...؟

لورن باکال: نه...!

همفری بوگارت: ولی پدر منو دراورده.


2)مهدی سلطانی : قانون چیه؟

قانون منم...چون  پول تو جیب منه.....!


3)نمیشه تا آخر عمر یه پات اینور جوب باشه یه پات اونور جوب!

بالاخره یه جا جوب گشاد میشه!


4)نسبت آدما رو دلشون مشخص میکنه نه شناسنامشون...



5)درسته که پول خوشبختی نمیاره ، ولی بی پولی حتما بدبختی میاره...!


1.خواب طولانی

2.مادرانه

3.گذشته

4.زن زیادی

5.بوتیک


+بین خدا و دلم مانده ام ....


آب شدم دیگر....


تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

     من ...

دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...


" فاطمه حق وردیان "



+ دنیا آنقدر شلوغ شده که يشت هر چیز ، رو به روی چیز دیگری ست!




کابوس ...

این بار

آدم برفی ها یک آدم ساخته اند !

که می تواند

راه برود

حرف بزند

غذا بخورد ...

فقط نمی تواند بخندد

چون دارد کابوس میبیند

که آدم برفی ها یک آدم ساخته اند ...


"" حمید رضا شکار سری ""


+ نه زخم کهنه بند می آید ، نه برف پشت پنجره ، نه خاطرات تو ...

چند هایکو ...

باد سرد ، آفتاب غروب را به

میانه ی دریا پرتاب می کند !

 ...................................

نه آسمانی پیداست نه زمینی

تنها برف است که بی وقفه می بارد!

.............................................

به گلستان سرما زده 

برای چه می شتابی؟؟

...............................

روز زمستانی

"برای کبوتر ها دانه بخر"

اصرار کودک!

 

" تی جوناکامورا"

ترجمه : آیت حسینی


+ چه دست سردی دارد این فصل !


برای ارغوان عزیز (زن عموی خوبم )


ادامه نوشته

سرباز...


به دوست داشتنت مشغولم ...

همانند سربازی که ،

سال هاست ...

در مقری متروکه ،

بی خبر از اتمام جنگ ...

نگهبانی می دهد .

"" زانیار برور ""


+ دوست دارم به کودکی ام برگردم !


برای آمدن دریا...


بگذار من برایت چای بریزم

آیا گفتم که تو را من دوست دارم؟

آیا گفتم که من خوشبخت هستم

زیرا که تو آمده ای ...

و حضورت مایه خوشبختی است 

چون حضور شعر

چون حضور قایق ها و خاطرات دور ...

 

بگذار پاره‌ای از سخن صندلی‌ها را

آن دم که به تو خوشامد می‌گویند، برگردان کنم ...

بگذار آنچه را که از ذهن فنجان‌ها می‌گذرد

آنگاه که در فکر لبان تواند ...

و آنچه را که از خاطر قاشق‌ها و شکردان می‌گذرد، بازگو کنم ...

بگذار تو را چون حرف تازه‌ای

بر ابجد بیفزایم...

 

خوشت آمد از چای؟

کمی شیر نمی‌خواهی؟

و چون همیشه به یک حبه قند اکتفا می‌کنی؟


اما من

رخسار تو را

بی هیچ قندی

دوست دارم...


"" نزار قبانی""