اینست زندگی؟؟؟

هی! فلانی زندگی شاید همین باشد!

یک فریب ساده و کوچک 

آن هم از دست عزیزی که

تو د نیا را جز برای او

و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید  همین باشد ....!

پیمان ما....!

در بستن پیمان ما ،تنها گواه ما شد خدا

             تا این جهان پرپا بود،این عشق ما بماند بجای......

میوه ممنوع.....!

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد....!

دل خوشی....!

از چه دل تنگ شدی؟؟

                 دل خوشی ها کم نیست ...!

راستی سلام ....!

سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است،بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل ،حتا هر وهله،گاهی، هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره ،بی در،بی دیوار…
هی بخند!

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من سی ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،

از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما…

تو باور مکن!

حرف تو....!

حرف هایت قشنگ است ،

آری،اما تو رنگین کمانی ،

حرف رنگین کمان هفت رنگ است ....!

من،پاییز،مرگ،تو ....!

مثل خواب هزار ساله ی ارگ،

دم یک صبح قرمز پاییز،

در تو تعبیر می شوم ،ای مرگ!